سروده ای از آقای مدیر

اشک بابا

کاش بزرگ نمی شدم

اشک بابا نمی دیدم

وقتی که من کوچک بودم

پشت سرش می دویدم

دست بابا می کشیدم

یه بستنی می خریدم

وقتی که خسته می شدم

سوار دوشش می شدم

از آن بلندی همه را

کوچکتر از خود می دیدم

برای نیفتم به زمین

مو ی بابا می کشیدم

صدای آخ بابام و با گوشای خود شنیدم

بابام به من گفت پسرم-ای گل من تاج سرم

نیفتی از آن بالا تو-ای پسرم ای پسرم

با دستای مهربونش-دستی کشید روی سرم

اشک بابا م ومن دیدم-نفهمیدم نفهمیدم

تا که خودم بابا شدم-دیگه بابام و ندیدم.

                                                      فتاح نیک نام

 

/ 0 نظر / 12 بازدید